خسته

کشیک پشت کشیک پشت کشیک....

یک روز در میان کشیک....

10 کشیک در یک ماه....

خسته م...

خسته...

  
نویسنده : یک نیمچه دکتر ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها : لحظه ها

غافل گیری...

...چه دنیای عجیبی داریم...

...چه قدر غافل گیری پشت غافل گیری...

عشق هاش ناگهان می آیند، از سویی که هیچ انتظارش را نداری... دردهاش ناگهان تر، از سویی که هیچ نباید...

 

...و گاهی، خیلی گاهی، آدم هایی که هیچ فکرش جا نمی شود توی مغزت، بی که بندانند، به تو بزرگ ترین درس هات را می دهند.

چشم ها را باید شست و جور دیگر دید که غافل گیر نشد،

یا که کلن اساس کار بر این است که همیشه رو دست بخوری...؟!

  
نویسنده : یک نیمچه دکتر ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها : لحظه ها

و...

....و از فردا بخش داخلی، با 10 نفر کمبود نیرو و کلی وعده و وعید احتمالن تو خالی برای همکاری با اناترن بدبخت...!

...و چیزهای زیادی هست که این روزهای بهش فکر می کنم وسط این همه رفت و آمد مدام.

کاش می شد با کسی حرف زد که می فهمد، اما قضاوت نمی کند...

 

  
نویسنده : یک نیمچه دکتر ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها : لحظه ها

قرار ما

قرار ما:

پایان شب سیه.

حالا برو!

می خواهم تا سپیده ی چشم هات قدم بزنم.

 

- رضا کاظمی


  
نویسنده : یک نیمچه دکتر ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها : لحظه ها

These days...

...حسی هست گاهی این روزها توی لحظه ها، که یک دفعه می آید. که زمان را نگه می دارد، آنجا را که هوا از آن داخل می شود، می بندد، و آدم را مثل آن که یکهو برق گرفته باشدش، ناگهان پر می کند از یک داغی عجیب دردناک از نوک انگشت پا تا به چشم ها. و بعد خیلی آرام-آرام از همان جا، ذره-ذره می جوشد به بیرون...

...و بعدترش هم یک زق-زق ظریف از خود به جا گذاشته توی تمام مولکول های مسیری که طی کرده، می رود.

بی که کسی بداند.

  
نویسنده : یک نیمچه دکتر ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد